عبد الرزاق اللاهيجي

178

گوهر مراد ( فارسى )

و مجرّد غير نفس ، يا واجب الوجود بود و يا عقل . و واجب الوجود متعدد نتواند بود بنابر دليل توحيد ، پس مبادى مجردهء عقليه ثابت باشد به عدد افلاك كليهء تسعه ؛ چه واجب الوجود مشبّه به « 1 » به حركت نتواند بود ، چه حركت ، سبب مشابهت در واسطهء فيض بودن شود و واجب الوجود مبدأ فيض است نه واسطهء فيض . و فيضان علوم و كمالات بر نفوس ناطقهء انسانيّه نيز مستدعى عقلى ديگر است ؛ چه نفس ناطقه به حسب فطرت بالقوهء محض است و لا بدّ است از عقلى كه اخراج وى كند از قوّه به فعل ؛ و از اين جهت وى را عقل فعّال گويند ؛ يعنى بالفعل گردانندهء نفوس ناطقه . پس عدد مجموع عقول ده باشد و اينها عقول سلسلهء طوليه‌اند ، و در مرتبه هر عقلى از عقول كه به ازاى افلاك مركّبه‌اند ، عقول متعدده باشند و اينها عقول عرضيه‌اند . و از جمله عقول عرضيه ، عقولىاند كه در مرتبهء عقل عاشر واقعند به ازاى انواع كاينات ، و آنها را ارباب انواع و ارباب طلسمات نيز گويند . و عقل فعّال ، خزانهء معقولات نفس ناطقهء انسانى باشد ؛ به دليل ذهول . چه نفس گاهى ذاهل شود از معقولات خود ، و وقتى ديگر به ياد آرد بىآنكه محتاج به كسب جديد بود ؛ و حال آنكه معقولات نفس در ذات نفس ، مرتسم شود ، نه در قوه‌اى از قواى نفس ؛ مانند صور محسوسات ؛ پس اگر در حالت ذهول معقولات در ذات نفس مرتسم بودى ، و غفلت از آن ممكن نبودى . پس در آن وقت آن صور از ذات نفس زايل شود و در عقل فعّال باشد ، چه آن صور معدوم نتواند شد . و اگر نفس را ربطى به عقل فعّال به هم نرسيده بودى كه هرگاه خواهد رجوع به او تواند كرد ، چنان كه كسى رجوع به خزانه خود كند ، هر

--> ( 1 ) الف : متشبه .